تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم






بسم الله الرحمن الرحیم

آرامش طوفانی

تقدیم به مولای عزیزم حضرت رضا علیه السلام:

 علامه طباطبایی میفرمودند: «همه امامان علیهم السلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا علیهالسلام محسوس است.» و در نقلی دیگر، بیان میکردند: «همه امامان معصوم علیهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است.»

و نیز میفرمودند: «انسان هنگامی که وارد حرم رضوی علیه السلام میشود، مشاهده میکند که از در و دیوار حرم آن امام رأفت میبارد.»

ایشان هر ساله به مشهد مشرف میشد حتی در پنج شش ماه آخر عمر با همه کسالتی که داشت به مشهد مشرف شد. یکی از بستگان نزدیک ایشان میگفت: «با آغوش باز با آن کهولت سن و کسالت، جمعیت را میشکافت و با علاقه ضریح را میبوسید و توسل میجست که گاهی به زحمت او را از ضریح جدا میکردیم».

ایشان میگفت: «من به حال این مردم که این طور عاشقانه ضریح را میبوسند، غبطه میخورم».

فرزند ایشان نقل میکردند: در سال آخر حیاتشان به دلیل کسالتی که داشتند و بنا به تأکید و توصیه پزشکِ مخصوص نمیخواستیم که ایشان به مشهد مقدس بروند. ولی ایشان اصرار داشتند و رفتند.

پس از مراجعت از مشهد، به ایشان گفتم : سرانجام به مشهد رفتید، فرمود: «پسرم جز مشهد کجاست که آدم بتواند دردهایش را بگوید و درمانش را بگیرد؟»

علامه طباطبایی وقتی به مشهد، مشرف میشد، از وی تقاضا میکردند که در خارج از مشهد چون طُرقبه و ... به دلیل اعتدال هوا، سکونت داشته باشند و گهگاهی برای زیارت مشرف گردد. ایشان ابداً قبول نمیکرد و میفرمود: «ما از پناه امام هشتم به جای دیگری نمیرویم.»

یکی از شاگردان علامه طباطبایی میگوید: «... هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه علیهمالسلام بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف میشدند و تابستان را در آنجا میماندند وقتی وارد صحن حضرت رضا علیه السلام میشدند، بارها که در خدمتشان بودم و میدیدم که دستهای مرتعش را روی آستانه در میگذاشتند و با بدن لرزان از جان و دل آستانه در را میبوسیدند، گاهی از محضرشان التماس دعا درخواست میشد میگفتند: «بروید از حضرت بگیرید؛ ما اینجا کارهای نیستیم؛ همه چیز آنجاست! ».

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:8 توسط سعید|

ماهي که در اطاعت خورشيد شک نداشت
پرواز آسماني او را مَلک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشاي شب نَشُست
آن نور ناب واهمه اي از محک نداشت

مهتاب زير سيلي شب بود و آفتاب
حتي دو دست باز براي کمک نداشت

اين بود دستمزد رسالت؟ زمينيان!
اي خلق خيره! دست محمد نمک نداشت؟

مي‌پرسد از شما که چه کرديد؟ مردمان
گلدان ياس باغچه من ترَک نداشت

خورشيد و ماه را به زميني فروختند
اي کاش خاک تيره يثرب فدک نداشت

 

نوشتن از عاشورا ٬اربعین ویا هر مناسبت غمبار دیگری ممکن و انجام شدنیست اما غم فاطمیه و سنگینی درد دل زهرا آنقدر عظیم است که تنهابه سکوت می توان نوشت یا جان داد تا حرفی از دردش گفته باشیم آری برای ولایت که از قله های دین ماست باید جان دادآری جان داد که جان ما ناقابلان حقیر کجا و جان بی بی دوعالم کجا ٬او برای حمایت از ولی زمان خود جان عالم را فدا کرد و ما اگر جان هم بدهیم چندان چیز باارزشی تقدیم نکرده ایم 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:53 توسط سعید|

روزي از روزها يک کشاورز در روستايي زندگي مي کرد که پول زيادي را از يک پيرمرد قرض گرفته بود و بايد قرض خود را ادا مي نمود. کشاورز دختر زيبايي داشت که خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي پيرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يک معامله داد و گفت اگر با دختر وی ازدواج کند بدهي اش را مي بخشد.

 دختر کشاورز از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد کلاه بردار براي اينکه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت: اصلا يک کاري مي کنيم؛ من يک سنگريزه سفيد و يک سنگريزه سياه در کيسه اي خالي مي اندازم؛ دختر تو بايد با چشمان بسته يکي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد لازم نيست که با من ازدواج کند و باز هم بدهي بخشيده مي شود، اما اگر او حاضر به انجام اين کار نشود مرد کشاورز بايد به زندان برود و تا پرداخت بدهی در آنجا بماند. اين گفت و گو در جلوي خانه کشاورز انجام شد،جايی که زمين آنجا پر از سنگريزه بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر که چشمان تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل کيسه انداخت. ولي چيزي نگفت! سپس پيرمرد از دخترک خواست که يکي از آنها را از کيسه بيرون بياورد.

تصور کنيد اگر شما به جای آن دختر بوديد چه مي کرديد؟ اگر خوب موقعيت را تجزيه و تحليل کنيد مي بينيد که سه راهکار وجود دارد. اول اينکه دختر جوان بايد آن پيشنهاد را رد کند و پدرش به زندان برود. راهکار دوم اينکه هر دو سنگريزه را در بياورد و نشان دهد که پيرمرد تقلب کرده است که معلوم نيست نتيجه اش چه مي شود! راه حل سوم هم اين است که يکي از آن سنگريزه هاي سياه را بيرون بياورد و با پيرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نيفتد. لحظه اي به اين شرايط فکر کنيد. هدف اين حکايت ارزيابي تفاوت بين تفکر منطقي و تفکري است که اصطلاحاً جنبي ناميده مي شود. شرايط اين دختر جوان را نمي توان با تفکر منطقي حل کرد. دختر زيرک هيچکدام از اين سه راهکار را انجام نداد. او دست خود را به داخل کيسه برد و يکي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت و با تظاهر به ناشي بازي، بدون اينکه سنگريزه ديده بشود، آن را به زمين انداخت. پيدا کردن آن سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي ديگر غير ممکن بود.

 در همين لحظه دخترک عذرخواهی کرد و گفت: چقدر من دست و پا چلفتي هستم! اما مهم نيست. اگر سنگريزه اي را که داخل کيسه است دربياوريم معلوم مي شود سنگريزه اي که از دست من افتاد چه رنگي بوده است. با بيرون آوردن سنگريزه سياه ديگري که در کيسه بود، دخترک به ديگران ثابت نمود که سنگريزه ای که از دستش افتاده سفيد بوده است! آن پيرمرد هم نتوانست به حيله گري خود اعتراف کند و شرطي را که گذاشته بود به اجبار پذيرفت و دختر نيز تظاهر کرد که از اين نتيجه شگفت زده شده است! بدين سان، بدهی پدر بخشيده شد و دختر زيرک نيز از يک عمر اسارت نجات يافت.

نکته:

با افکار و ايده های مثبت و با درايت و انديشيدن به راهکارهای عاقلانه مي توانيم راه حلی مناسب براي پيچيده ترين مشکلات خود پيدا کنيم.
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:53 توسط سعید|

... بازهم سالی رفت وسال دیگری آمد اما ٬ دریغ از پایان انتظار. باز هم روزگاری گذشت و فصل خزان و یخبندان به طراوت بهار وصل شد و اما٬ دریغ از پایان انتظار . باز هم عمری طی شد و سالی بر سن ما افزوده شد اما ٬ دریغ از پایان انتظار . بازهم رخت و لباس کودکان وبزرگتراشون نو شد و تازه شد پوششمون اما ٬ دریغ از پایان انتظار . بازهم درختان کهنسال محلمون برگ تازه دادند و گلهای باغچه هامون به لبخند رخ تازه کردند اما ٬ دریغ از پایان انتظار . باز هم کوچه ها و خونه هامونو آب و جارو کردیم و غبار از همه جا زدودیم اما ٬ دریغ از پایان انتظار و دریغ و صد دریغ و هزاران دریغ که بهار بی تواز سرمای سوزان زمستان قطب جنوب هم سرد تر است... آی ای بهار بی مولای من٬ تورا نمی خواهم حتی به اندازه پلک بر هم زدنی که این روزگار بی مهدی برایم هیچ نمی ارزد و ارزانی خودت...آی ای تحویل سال تورا شرم از این بی لیاقتی چگونه می گذارد تا عقربه های ساعتت را بچرخانی ٬ آی ای نقاره ها و سوت قطار ها و ناقوس کلیساها و صدای ساز و دهل آغاز سال یک هزاروسیصدونودویک ٬ چگونه از شادمانی خود خجالت نمی کشید در حالی که تنها صدای پای قدمهای مهدی ارزش سردادن آواز بلند و خواندن از ته دل را دارد و شما به چه دل خوشی می نوازید٬ نمی دانم نمی دانم  و نمی دانم که تا به کی با این غم غریب و کهنه باید ساخت و آرزوی دیرینه پایان انتظار را به دوش کشید... سلام ای آخرین امید سلام ای خورشید پشت ابر و ای باران قلب من سلام ای آرام جانم سلام ای آغاز و ای پایان جانم سلام ای شاه و ای سلطان روحم سلام ای ... سال نوی شما هم مبارک مولای پاکم............................... .
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:3 توسط سعید|

. ... وقتی دلت می گیره و نمی دونی دوای دردت چیه... وقتی غصه های چکه چکه جمع شدن و مثل یه سونامی رودلت آوار شدن ... وقتی از دست همه دلت پره و نمیتونی حتی دردتو به کسی بگی ... وقتی خسته شدی از روزگارو بازم مثل سگ می دویی و سگ دو می زنی ... وقتی از چشمای خستت چیزی بجز سوز نمی باره  و ... همه حرفای مونده تو دلتو جمع می کنی و فقط میگی خدایا شکرت ... اون موقع تازه وقتیه که می فهمی حسرت آرزوی ارباً اربا شدن روزگار جوانی باتو چه کردست و تازه یادت میاد که عاشق چه بوده ای و ...

خدایا دلم گرفته و از روزگار تنگ آمده است ... خدایا آرامش ظاهرم را تو خوب می فهمی که چیست ... صدای داد چشمانم زبهر درد بی درمان چیست ... سلام ای خدای پر از آبرو ٬ سلام ای خدای پر از گفتگو ٬ سلام ای که می خوانیم بی ریا ٬ سلام ای که می دانیم فربه ماه ٬ سلام ای خدای صداهای سرد ٬ غریبی کشیدن به هنگام درد ٬ سلام ای بلور دل زار زار ... .

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:43 توسط سعید|

گفته بودم که خدایا هیچ میلی به دنیایت ندارم اما خطا کردم واصلاح می کنم گفته خویش را که:

خدایا عاشق دنیای تو ام و بیزار از دنیایی آدمها... .

گفته بودم که خدایا ... بگذریم... .

دانه های برف می بارد و آرام آرام در سکوتی سفید و سرد برروزگار لایه ای از مخمل سفید آنچنان می پوشاند که حتی طناب رختهای بسته بر بامها نیز بی پوشش نمی مانند و چه زیباست این بارش خستگی نا پذیر و مملو از سکوت ، وسکوتش سرد اما دردش را با این مخمل سفید خالی کرده و آرامشش را بر هرآنچه زیربارشش مانده پهن کرده است تا سینه اش را بر جهانی شرح گفته باشد و دردهایش را در دلهای خسته ما جای گذاشتست . زیبایی شرشر باران در نیمه های شب و سکوت بی نظیرش هرچقدر جذاب باشد به زیبایی بارش بیصدا و آرام برف از ابر لبریز سوزش سرد نمی رسد و می بینیم که آن بارش بی صدا از خود اثری زیبا و مخملین برجای می گذارد که باران پر هیاهو از خلق آن عاجز است و این است که باریدن آرام چشمهایم را عاشقم وهرچه بی صداتر و باسوزش بیشتری ببارند سربلندترم خواهند کرد... . الا مسافر بارش چشمهایم ، من از این کویر شرمسارم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:34 توسط سعید|

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند...
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:29 توسط سعید|

خدايا 
عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم 
در حالي که خوب ميدانم وجود من زائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم ,
عجيب آنکه
از خود ميگويم 
منم ميزنم 
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم 
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم 
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي 
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي
و در کوير فقر و حرمان و تنهائي سوزاندي.

خدايا ...
تو به من 
پوچي لذات زود گذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي 
ارزش شهادت را آموختي
خدايا 
تو را شکر ميکنم
که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي 
و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.
فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست 
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم 
و بالاخره شهادت است


بهترين جاي نجواهاي دکتر اينجاست 

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است 
آنگاه که درآتش عشق ميسوزم 
يا در شدت درد ميگدازم 
يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم 
روح ميشود 
لطف ميشود 
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.
اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد
خدايا 
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم 
تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم 
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم 
و هنگام پيروزي و جشن و تقسيم غنایم دامن خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.
خدايا تو را شکر ميکنم 
که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي. 
خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي
تو را شکر ميکنم 
که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروحم را براي هميشه داغدار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:55 توسط سعید|

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟

عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد: آری..

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.

خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید: چه کسی هستی؟

جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.

مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

 بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً!

 و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

 و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:51 توسط سعید|

… يوسفي رونق به بازارم... كودكانم بي تو ميميرن... ميزند آتش به جان من اين بزرگي و صفاي تو...

...آرام آرام نزديك و نزديكتر مي شدم كه راه را بسته يافتم و حسرت و دلهره ي جا ماندن از

 راهيان در راه سراسر وجودم را فراگرفت و باز با آه وسوز از ته دل صدايش كردم و ياد قول

 و قرار ابتداي راه افتادم و از ماشين پياده شدم ، ديگر ادامه راه با خودرو ممكن نبود و بقيه راه

 را بايد پياده مي رفتم ، همراهي نداشتم و تنها وغريب به جاده زده بودم و جز خودم ولباسهاي

 تنم هيچ چيز و هيچ آشنايي همراه نداشتم ، پس سبك بال بودم و سريع براي حركت ،... بااينكه

 زبان هم را نمي فهميديم اما همه يك هدف داشتيم به سوي يك مقصد در راه بوديم وجاده را به

 پيمودن مشغول شديم... وقت نماز گذشته بود و كنار جاده رود آبي پيدا كرده و وضو و نماز را

 به اتمام رساندم و با خيل ديگري كه هم مسير بوديم ادامه راه را آغاز كردم، او به زبان خود و

 با ايما واشاره حرفش را ميزد و منظور خود را به هم مي فهمانديم كه كم كم درختاني هويدا

 شدند واو با يك اشاره فقط گفت (عباس) و من كه تازه نگاهم به گلدسته زيبايش از دور دست

 افتاده بود فقط توانستم برزمين نشسته ومدتي خيره خيره نگاهش كنم، كه حقا كه

 مردي و مردانگي شايسته نام توست ... آري با اين دل چه كردي كه قبل از اذان ظهر تصميم

 گرفت به كربلا رود وفردابعد از نماز ظهر داشت گلدسته هايت را با چشم خود ميديد...

 كفشهايم از پاي بدر كرده و پاي برهنه وناباورانه راهي را كه ديگر گم نمي كردم در پيش

 گرفتم . هرچه نزديكتر مي شدم دستان بلند شده تا آسمانت و كلاه خوود طلاييت جلوه بيشتري

 مي يافت وآهنگ خوشامد گوييت نوازش گوشهايم را افزون مي كرد وآرام آرام تازه مي فهميدم

 كه اينجا كربلاست آري عباس مردتر از هرمردي بود كه با يك خواهش وقرار كوچك مرا بي

 هيچ آمادگي از نماز ظهرامروز در قم به نمازظهرفردا در كربلا ميهمان كرده بود و تازه فهميدم

 كه اي ابوفاضل تورا من دوست مي دارم بيش از هرآنچه كه خود مي پنداشتم...  .

عباس، اي گل عالم پسند من،عباس، اي سوار قد بلند من،عباس، جان من بر جان توبسته،عباس،

 اي اميد اين دل خسته،عمريست تو عصاي دست من هستي،ديريست راه غم برقلب من

 بستي،عباس، اي سپاه واي علمدارم،عباس، يوسفي رونق به بازارم،عباس، كودكانم بي تو مي

 ميرند،عباس، بي تو خيمه هايم شعله مي گيرند،ميزند آتش به جان من اي سوار مه نشان

 من،عباس، كودكان برخيمه بي تابند، ساقي، قنچه ها لب تشنه ي آبند،ديريست برسر زلفت

 گرفتارم،عمريست كه گره خورده به تو كارم،عباس، اي نمايشگاه زيبايي، عباس، اي نمايشگاه

 زيبايي ،عباس، اي نمايشگاه زيبايي... .

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 22:22 توسط سعید|

...گذشت يك بار ديگر دهه محرم و برني شدن سرهاي مردان بزرگ‏‏‎، بازهم زينب ماند و داغ

 عظيم و خارج از توان تحمل معمولي يك انسان،بازهم اين جمله همچون زير نويسي از مغزم

 ميگذرد كه:كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود... واكنون كه به نامرديهاي مردماني از

 روزگارم مي انديشم مي بينم تعجب قديمم از آن همه حقارت و پستي قاتلين حسين(عليه السلام) و

 يارانش چندان بجا نبوده و مي شود با دنياپرستي و منفعت طلبي شخصي به جايي رسيد كه امام

 معصوم و زيباسيرت رادعوت نمود و خود هم سر از بدنش جدا كرد... آري مي شود امروز هم

 مي شود كه براي هركدام ازما شايد بارها اتفاق افتاده باشد كه دردوراهيهاي تعيين كننده پاي ركاب

 دين مانده باشيم يا به بالا بردن سر امام خويش بر ني رضايت داده باشيم ... و من با چشم خويش

 ديدم عده اي را كه در اين روزگار به سربريدن حقيقت راضي و عملگر بودند بخاطر منافع

 خويش... واكنون بويي از سوزش دل زينب(سلام الله عليها) را مي توانم استشمام كنم... .

خداوندا به سوز دل زينب ٬به خون دلی که او در بیابان بلا وشام و

 خرابه های آن خورد ٬ به آن دم که چوب و دندان یارش

را دید ٬ به زجر و سوزش جگرش ٬ به

آرامش و خروشش در

مقابل یزید

...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:57 توسط سعید|

یادم آمد شب بی‌چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است

 خدایی، من و آغوش رهایی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم

 آرام شد آنگونه که هر قطره باران غزلی بود نوازش‌گر احساس که می‌گفت فلانی! چه بخواهی

 چه نخواهی به سفر می‌روی امشب، چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا!

پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه‌ها از قفس حنجره آزاد و رها در

 منِ شاعر، منِ بی‌تاب‌تر از مرغ مهاجر به کجا می‌روم اقلیم به اقلیم؛ خدا هم سفرم بود و جهان

 زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه فرهاد صدا زد: نفسی صبر کن ای مرد

 مسافر! قسمت می‌دهم ای دوست! سلام من دلخسته مجنون شده را نیز به شیرین غزل‌های

 خداوند، به معشوق دو عالم برسان.

باز دل شور زد آخر به کجا می‌روی ای دل؟ که چنین مست و رها می‌روی ای دل؛ مگر امشب

 به تماشای خدا می‌روی ای دل؟ نکند باز به آن وادی... مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت

 و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه

 پراکنده در آن دشت خدایی است.

چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا، عرش خدا، کرب و بلا، مست و رها در دل آیینه

 جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه، یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم،

 یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم؛ چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم، به خدا رفت

 قرارم، نه به توصیف چنین منظره‌ای واژه ندارم. سپس آهسته نشستم و نوشتم (فقط ای اشک

 امانم بده تا سجده شکری بگذارم) که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته باران و اذان آمد و یک

 گوشه از آن پرده‌در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز

 خداوند به شش گوشه معشوق؛ خدایا تو بگو این منم آیا که سرا پا شده‌ام محو تمنا و تماشا فقط

 این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا؛ دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم و

 غصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.

سید حمیدرضا برقعی

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 20:2 توسط سعید|

... و ای آخرین امید سلامی از ته دل ٬ دلی که غبار خاکسترش تمامش را گرفته ...

سلام ای ماه عالم تاب ٬ مهدی ٬ سلام ای قبله حاجات ٬ مهدی ٬ سلام ای روزگار درد ٬ مهدی ٬ سلام ای شعله های سرد ٬ مهدی ٬ سلام ای گنبد مینای عالم ٬ سلام ای قصه امید آدم ٬ سلام ای باد و باران ٬باد و طوفان ٬ سلام ای خاک و دارو ٬درد و درمان ٬ سلام ای آب جاری توی دجله ٬ سلام آب فرات ٬ همیشه تشنه ٬ سلام ای القمه ٬ غسل و نمازت ٬ سلام ای سهله و جای مقامت ٬ سلام ای جمعه شبها٬ کربلایت ٬ سلام ای آشنای هر غریبی ٬ سلام ای آسمان و جای سیلی ٬ سلام ای چوب های خورد گشته ٬ سلام ای گنبد ویران و تنها ٬ سلام ای که تمام راه همراه ٬ سلام ای انتظار مملو از درد ٬ سلام ای آشنای غربت سرد ٬ سلامی چو بوی گل یاس و ریحان وسیب ٬ سلامی چو سیلاب طوفان اشک ... .

 ای تمام روح هستی ٬ ای شکوه حق پرستی ٬ از خدا چیزی نخواهم ٬ هرچه می خواهم تو هستی ٬ ای همه مهر و امیدم ٬ مهر تو با جان خریدم ٬ دل به تو دادم اگر چه ... .

ای امید آسمانی ٬ آخرین عشق خدایی ٬ یک دمی برما نظر کن٬ تا که .................. .

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:19 توسط سعید|

... خواستم با شادترين حالات دلم٬ از عيدت بنويسم و بگويم ٬ اما...

خواستم ازشادي وخوشحالي اين زيباترين عيد عالم٬ آنچنان جمله بندي كنم كه از هر خط آن هزاران باران شوق جاري شود٬ اما...

خواستم دستهايم را مستانه بر كي برد همراه شاد ترين آهنگها و ترانه ها فرودآورم٬ تا از حرف حرف نوشته هايم آهنگ موزون ترب ٬گوش عالم را نوازش دهد ٬كه عيد مولايم عليست ٬ اما...

خواستم با خشمگينانه ترين ژست و قدرت مندانه ترين سلاح هاي جنگاوران عالم ٬بر غم بتازم٬ كه تورا ديگر مجالي نيست ٬چون عيد مولايم عليست ٬اما...

اما دريغ وحسرت افزون از تمام عالم ٬كه اين زيبا ترين و والاترين عيد را ٬چگونه پست ترين و حقير ترين انسانهاي تاكنون٬ به غم و غربت و غريبي تبديل كردند و با غصب حق ولايت مولا علي كه مستقيم منصوب خداوندگار بود٬ بشريت را به گمراهي كشاندند و راه سعادت و انسان شدن بشر را به زندگي حيواني تغيير مسير دادند و اين همه مظلوميت را بر برترين انسان زمان خود تحميل نمودند و دريغ از اين بار سنگين رنج كه از دل حقير ما كنار نمي رود تا حق ولايت و امامت اميرالمومنين باز پس ستانده شود و به صاحبش باز گردد... .

آري آن پليد ترين انسانهاي روي زمين ((ابوبكر و عمر وعثمان)) با خباثت و پستي تمام در مقابل حكم خداوند٬ قد علم كردند و خود را برتر از اميرم علي دانسته وغصب حق ولايت را حق خود دانستند٬ كه امروز مردان عالم٬ انگشت شمارند و پاكان محدود به درصد ناچيزي از انسانها مي شوند و نگذاشتند راه سعادت بشري در مسير خود جاري و ساري شود ... وهرچه از اين خباثت و شيطان پرستي بگويم باز كم گفته ام و حق مطلب را نمي توانم ادا كنم ... .

آرامم نمي گيرد مي خواهم خلاصه و موجز بنويسم ٬دل رهايم نمي كند ٬خاموشم نمي گذارد ٬كه٬ خداوندا ٬با چه جرئت و گستاخيي توانستند در مقابل امر و فرمان تو سينه سپر كنند و اينگونه بشر را به تباهي و شقاوت بكشانند ...كه خداوندا مگر تو نمي دانستي كه مردم بعد از رسولت ولي و سرپرست مي خواهند؟ خداوندا اگر مي دانستي كه بايد جانشيني براي نبي٬ داشت ٬كه مي دانستي٬ مگر نمي دانستي بايد اين جانشين تعيين، معرفي و معلوم شود تا امت در اين امر به اختلاف نيفتند؟

... وديگر بايد چه مي كرد تا بفهمند مردم٬ جز آنكه در گرماي داغ غدير اين همه حاجي را به شهادت گرفته و علي را بر سر دست به آنها معرفي كند و تمام زحمات چندين ساله نبي خود را منوط به اعلام اين ولايت كند و اكملت لكم دينكم برروی آن حك كند ٬كه بي ولايت علي ٬مسلماني به پچيزي نمي ارزد و به قول معروف كسي را كه خواب است مي توان بيدار كرد ولي كسي را كه خود را به خواب زده است هرگز ...  .

باشه ديگه بسه... فقط يك دو جمله و تمام...

(( تمام لذت عمرم همين است كه مولايم اميرالمومنين است ))

(( مولايم علي عيد ولايتت مبارك ))

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:43 توسط سعید|

موسی به خدا گفت:

 

چند قدم میان من و تو فاصله است؟

 

وحی آمد: یک قدم،

 

پا بگذار روی خودت،

 

قدم بعد کنار منی  ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:4 توسط سعید|

خواستم بر غم بتازم فرصتي پيدا نكردم

فرصتي آمد به دستم مهلتي پيدا نكردم

خواستم در خلوتي با محرمي رازي بگويم

هم كلامي محرمي هم صحبتي پيدا نكردم

.........................

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني

شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني

آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

.........................

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به یکدم مژه بر هم زدنی

.........................

درون سیــــنه ام صد آرزو مرد
گل صد آرزو نشکفته پژمرد
دلم بی روی او دریای درد است
همین دریا مرا در خود فرو برد

 .........................

كاش ميشد در نگاهت همچو اشكي جا بگيرم يا نيفتم از نگاهت يا اگر افتم بميرم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 21:45 توسط سعید|

... تو اون بالای بالا با نگاهت خوب میدانی درون سینه هر شخص چه چیزی هست پنهانی... وخداوند را شاکرم که خداوند خداوندست و همچون ما حقیر و کوچک نیست... گاهی وقتی دلم از دست آدما ٬از دست خودم ٬ازدست روزگار و حقارتهاش می گیره تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که میدونم خدا از ته ته ته دل همه با خبره و میدونه هر آدمی هر کاری رو به چه نیت و منظوری انجام داده و همیشه شاد و خوشحال میشم که خدا از ته ته ته دلم خبر داره... خداوندا گذشتم از تمام اونهایی که به ناحق با دروغهای خود ٬با تهمتهای ناروای خود٬با خود خواهی ها و منفعت طلبیهای خود ٬باقضاوتهای ناحق و نادرست خود٬با وارونه کردن حقایق و بی انصافی های خود ٬با ...٬ درحقم ظلم کردند و دل و جگرم را سوزاندند و گذشتم از آنهایی که با سکوت نا بجا و نادرست خود مهر تایید بر دروغهای آنها زدند ٬ گذشتم خدایا اگر چه سوزش قلب و جگرم هنوز محسوس است اما تو هم بگذر... .

آره آخدا خوشحالم که از عمق دلم با خبری و شادم که تو خداوندی نه آدمی... توی طول عمرم تا کنون هیچوقت این همه دوستت نداشتم و این همه برام جذاب و زیبا نبودی و اکنون که به شدت از مرام خداوندیت لذت میبرم از همیشه به تو محتاج ترم واز عمق جانم با تو می گویم :

... (( اللهی وربی من لی غیرک ))... . به تنهاییت قسم تنهای تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه... .

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:11 توسط سعید|

روزگارم عجیب و بی رنگ است

آسمانم غریب و دل تنگ است

ابرهای سیاه تنهایی٬بادهای پرازغم واهی٬آرزو های پر زحسرت ما٬خاطرات دل مشوش ما٬برف و باران همزمان بارش٬التماس میان بودن ها٬گفتگوهای نیم شب ها و این خجالت کشیدن حالا٬آرزوهای روزگار غریب٬حرفهای سکوت مانده در دل بید٬آه ای زمین بی حاصل٬گرییه غریب دریادل٬باد چون آمد و خیالم برد٬ابرچون بارشش به خوابم برد٬حرفهای دل مرا شنید وگوش نکرد٬اشکهایم بدید و جوش نکرد٬غصه ام به قصه خواند و تنها رفت٬با خودش گفت شاید این راه راه آخر اوست شایدم خستگی برابر اوست٬باز می گویی و نمی دانی ٬از چه ٬ازکی٬از کدام دل تنگی٬بازمی شماری و نمی دانی از یک است یا از سی٬

همچو سیلی ست در برابر ما بارش ابر خسته تنها... .

شکر ای خالق دل دریا٬برسانش که مانده ایم تنها... .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:10 توسط سعید|

در کتاب قصص العلماء آمده است که در زمان شاه عباس فرد ساحری را از فرنگ فرستادند که این ویژگی را داشت که آنچه در دست کسی پنهان بود را خبر می داد!(در واقع این فرد برای تضعیف اعتقاد مردم ایران به اسلام و تقویت آیین مسیحیت فرستاده شده بود.)

 این فرد را با ملا محسن فیض روبرو می کنند و قرار می شود ملامحسن فیض چیزی را در دست بگیرد؛ تا آن مرد آنرا بگوید!

 فیض (رحمه الله علیه) شیئی را در دست می گیرد و آن مرد ساحر  مدتی به فکر فرو می رود و نهایتا ساکت باقی می ماند!فیض به او می گوید: چرا عاجز شدی؟

 آن مرد می گوید: عاجز نشدم! بلکه می بینم قطعه ای از خاک بهشت در دست توست و متحیرم که خاک بهشت کجا بوده و چگونه بدست تو رسیده است؟!!(در حالیکه هنوز قیامت بر پا نشده است!)

 فیض می گوید:راست گفتی! آنچه در دست من است تربت خاک قبر حسین(علیه السلام) است که فرزند زاده پیامبر است. اکنون چون خودت گواهی دادی که خاک تربت فرزندزاده پیامبر ما همان خاک بهشت است؛ پس باید مسلمان شوی!

آن مرد ساحر گفته فیض را تصدیق می کند و مسلمان می شود!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:23 توسط سعید|

*ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا
*
استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که
طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟


شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

*سرانجام او چنین توضیح داد:
*هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله
می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید
صدایشان را بلندتر کنند.

*سپس استاد پرسید:
*هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
*
استاد ادامه داد:
*هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف
معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به
یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه
صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای
نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 18:19 توسط سعید|

اگر پیروزی ما به خاطر پیروزی در این دنیا باشد این بزرگترین شکست است؛ اما اگر شکست ما به خاطر اسلام و قرآن و دین باشد این بزرگترین پیروزی است.
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 14:32 توسط سعید|

زنى به حضور حضرت داوود (عليه السلام ) آمد و گفت : اى پيامبر خدا پروردگار تو ظالم است يا عادل ؟!.
داوود (عليه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است كه هرگز ظلم نمى كند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است كه اين سؤ ال را مى كنى ؟.
زن گفت : من بيوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ، ريسندگى مى كنم ، ديروز شال بافته خود را در ميان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم ، تا بفروشم ، و با پول آن غذاى كودكانم را تهيه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهيدست و محزون ماندم و چيزى ندارم كه معاش كودكانم را تامين نمايم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (عليه السلام ) آمدند، و هر كدام صد دينار (جمعا هزار دينار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض كردند: اين پولها را به مستحقش بدهيد.
حضرت داوود (عليه السلام ) از آن ها پرسيد: علت اين كه شما دستجمعى اين مبلغ را به اينجا آورده ايد چيست ؟
عرض كردند: ما سوار كشتى بوديم ، طوفانى برخاست ، كشتى آسيب ديد، و نزديك بود غرق گردد و همه ما به هلاكت برسيم ، ناگهان پرنده اى ديديم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشوديم ، در آن شال بافته ديديم ، به وسيله آن ، مورد آسيب ديده كشتى را محكم بستيم و كشتى بى خطر گرديد و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسيديم ، و ما هنگام خطر نذر كرديم كه اگر نجات يابيم هر كدام صد دينار، بپردازيم ، و اكنون اين مبلغ را كه هزار دينار از ده نفر ما است به حضورت آورده ايم ، تا هر كه را بخواهى ، به او صدقه بدهى .
حضرت داوود (عليه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دريا براى تو هديه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟، سپس ‍ هزار دينار را به آن زن داد، و فرمود: اين پول را در تامين معاش كودكانت مصرف كن ، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از ديگران است.
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 8:39 توسط سعید|

ای پاک و ای نیکو سرشت

طاووس زیبای بهشت

از هجرتو زانو بغل

تا کی بگویم العجل

آره مولاجون آقای خوب یکی یدونه تا کی بگویم العجل میدونم این فراق تقصیر ماست و این غم عظيم بر قلب پاك شما سنگيني ميكنه . كاش مي شد من و امثال من را اگر مانع آمدنت هستيم پودر مي كردي و از صفحه روزگار محو مي نمودي ... مولاي من به خداوندي خدا قسم كه دوستت دارم اگرچه بارها قلبت را شكسته ام وادعا نمیکنم که چون دوستت دارم همیشه به یادت بوده ام اما به جد مدعی آنم که حتی درلحضاتی هم که به یادتان نبوده ام دوستتان داشته ام و خواهم داشت ... آقاي من خود از قلبم با خبري كه چه حال و روزي دارد و چگونه مي سوزد تو ميداني كه چقدر دلم پر است از دست روزگار و آدماش و تو خوب ميداني كه چه مي كشيم از اين فراق اما چه سود كه دستمان كوتاه از دامان توست و قلبمان تنها به باراندن چشمها توان دارد و بس. مولا جان تو خود خوب ميداني كه دلم تنگ يك كلام ناب و يك نگاه سوزان توست ... مولاي من اين همه داغ و اين همه بار سنگين كه بردل داريم را كجا بايد برد كه درمان آن بتوانند و دردي كه درمانش خود آن دردست جز به دست آن درد چگونه درمان خواهد شد اي كه تنها دردد دل مايي... .

سلام آقا

شبتان مهتابي

عرض تبريك آقا

وكمي بي تابي

كوچه ها منتظرند

دشتها حوصله سبزه ندارند ديگر

پس چرا دير آقا؟

اي نفسها به فداي كف نعلين شما

اندكي تند قدم برداريد...

دستها را به دعا برداريد

آبرو را به گرو بگذاريد

چشمها را به بارش آريد

شايد الله عنايت بكند

پاي اتمام غريبيتونو امضا بكند...

تنها توي دوتا غروب خيلي دلم ميگيره يكي غروب عاشورا و يكيم غروب نيمه شعبان اونقدر دلم ميگيره كه توان گريه از كف مي دهم و به نگاه خسته بر درو ديوار بسنده ميكنم كه اي باران نور سرت سلامت ،اي دنياي نور دلت خرم و شاد باد و خدايت امن يجيبت را مستجاب كند... آمين يا رب العالمين.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 21:16 توسط سعید|

دعا کنید که شهید شوید،چون زمانی می رسد که جنگ تمام شده و شما به سه دسته تقسیم می شوید.

دسته اول بی تفاوت می شوند و در زندگی غرق می شوند.

دسته دوم به گذشته خود پشت می کنند وازآن پشیمان می شوند.

دسته سوم به گذشته وفادارمی مانند واحساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب وسختی ها دق خواهند کرد.

پس از خدا بخواهید تا شهید شوید. 

شهید حمید باکری-جانشین لشکر 31عاشورا

((... کاش دق کردن اینقدر سخت نبود و زودتر...))

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 20:5 توسط سعید|

...این بار میخوام یه چیزی بنویسم که هیشکی نفهمه چی نوشتم و دارم از چی صحبت می کنم ولی خداوکیلی اگر کسی فهمید چی گفتم بهم بگه... .

...                                                                             ...                    ...              ...               

                ...                                                                                                ...                 

...   ...   ... ... ... ..................................                   ... .     ()~!٬٫¤٪×،،،،**)(...()

                        Onh,knh lk hc hdk avl ld ldvl Hov kåhjk ni æi lk avlkni isjl . hd vf ævdl , livfhkl fkøv fi ng ovhf , ohll løbhv æi fd vlr fldvn Hvhl klh j, tæv , åhkl                                                      

                                                                           

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 19:18 توسط سعید|

ماه رجب شد و رسید شب جمعه اولش

گفتند آرزو کنید که جاریست اجابت در این شبش

طومار شد حوائجُ نوشتند، تاکه بخوانند بحر حیّ

از یک تا به چل یک به یک دکلمه مانند بر لبش

یک،دو،سه،چهار وپنج روان گشت بر لبش

از شرم شش خجل ، تمام وجود مشوشش

بازم بگو نه خجالت نکش بخواه ، بشمار شش

هفت،هشت،نه،ده که کم است کوه ادعا

...

...

...

خدایا... .

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 0:6 توسط سعید|

... باران که می بارد چه زیباست آرامش هرقطره که طوفانی در خود دارد و این زلالی هر قطره جانم را به خویش می خواند و به سوز درون سینه اش خاک تفدیده را خاموش و شعله نهان را از چشمان خسته ام جاری می سازد که ای دنیای پرفریب به کدامین زبان باید بگویم که دیگر از دستت خسته شده ام و بنالم که چرا رهایم نمی کنی ...  .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:41 توسط سعید|

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
((یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست))
و بر بال دیگرش نوشتند:
(( هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است ))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:22 توسط سعید|

... سرخی پرچمش با وزش باد چون موج خون میماند در دریای طوفانی که غربت از آن می بارد...

مظلومیت امیر مومنان در نجف آنچنان آشکارو بلند است که همچون علمی بزرگ از فاصله های دور قابل دیدن است و غربت گنبد ناز حسین پایان ندارد و اگر نبود گنبد مسرور عباس ((... کاشف الکرب عن وجه الحسین..)) تاب و توان نگاه کردن بر گنبد ارباب حسین از کف می دادیم و این بار سنگین نتوانستیم تحمل نمود ...

آری زمین کربلا رازی دارد که من نمیدانم ولی خاک غریبش دامن گیر است و سوزش قلبهای خسته زوارش ناپایان.خدایا این کدامین رازست که همواره سر به مهر است و باز نشده اش اینگونه سوزاننده ... .

دلم می خواست سفرنامه ای مختصر از این سفر کوتاه بنویسم لاکن هرچه تلاش کردم نتوانستم کلماتی برای توصیف غربت کربلا و سامرا ٬ مظلومیت نجف و بهجت کاظمین بیابم که بتواند آبی بر آتش درونم باشد . پس همین اندک از من قبول کرده و بدانید تمام دوستان را در تمام زیارات خود شریک نموده و دعا کردم. باشد که خدا بپذیرد و قسمت خودتان گردد. 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:2 توسط سعید|

سلام

... وچون ارباب اذن پابوس مزارش را صادر کرد برایم٬

 به قصد سرمه نمودن غبار حرمش درچشمان خسته ام عازم کربلا می گردم.

باشد که حلالم کنید از هرچه بدی که از من دیدید.

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 23:26 توسط سعید|